28.7.09

احــــياگر حوزه مشـــهد

يک بار وقتي در خانه آيت الله ميلاني بوديم، ديدم پچ پچي در محفل افتاد. مي گفتند علي شريعتي آمده است. من هيچ گاه از آيت الله يک چهره اسطوره اي و با تبختر در ذهن نداشتم اما فراموش نمي کنم و برايم عجيب بود که آيت الله ميلاني يکباره از جا پريد و از طبقه دوم به کوچه آمد تا قبل از اينکه شريعتي به او برسد، او به شريعتي برسد. آن دو همديگر را بغل کردند و بوسيدند. اين جريان خيلي برايم جالب بود. من تا آن روز شريعتي را نديده بودم و هيچ تصويري از او نداشتم، ولي قبل از آن او را مي شناختم و نامش را شنيده و برخي آثارش را خوانده بودم.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire