يک بار وقتي در خانه آيت الله ميلاني بوديم، ديدم پچ پچي در محفل افتاد. مي گفتند علي شريعتي آمده است. من هيچ گاه از آيت الله يک چهره اسطوره اي و با تبختر در ذهن نداشتم اما فراموش نمي کنم و برايم عجيب بود که آيت الله ميلاني يکباره از جا پريد و از طبقه دوم به کوچه آمد تا قبل از اينکه شريعتي به او برسد، او به شريعتي برسد. آن دو همديگر را بغل کردند و بوسيدند. اين جريان خيلي برايم جالب بود. من تا آن روز شريعتي را نديده بودم و هيچ تصويري از او نداشتم، ولي قبل از آن او را مي شناختم و نامش را شنيده و برخي آثارش را خوانده بودم.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire